دیباچه

نارسیس یک جوان زیبابود که همه روزه برای تماشای زیبایی خودش به کناریک دریاچه می رفت. 

 

وی آنچنان محو زیبایی خودمی شدکه یک روز داخل دریاچه افتاده وغرق گردید.درمحلی که وی  

 

درون دریاچه سقوط کرده بود، گلی روییدکه آن رانارسیس نامیدند.اماداستان به این ترتیب ختم  

 

نشدکه اسکاروایلد آن رابه پایان می رساند.اومی گویدکه وقتی نارسیس مرد، (( اوریادها )) -  

 

(( خدایان جنگلها )) - آمده وآن دریاچه ی آب شیرین رابه یک حوضچه ی اشکهای شورتبدیل کردند. 

 

اوریادهاپرسیدند: 

 

-برای چه شما گریه می کنید؟ 

 

دریاچه گفت : 

 

-برای نارسیس گریه می کنم. 

 

آنهاادامه دادند: 

 

-آه،گریه کردن شمابرای نارسیس،مارانمی ترساند.درهرحال، علیرغم همه چیزهاهمیشه درپی  

 

وی درداخل جنگل روان بودیم،وشماتنهاکسی بودیدکه ازنزدیک شاهدزیبایی او بودید. 

 

دریاچه پرسید: 

 

-مگرنارسیس زیبابود؟ 

 

اوریادها،حیرت زده پاسخ دادند: 

 

-چه کسی به جزشمامی توانست این موضوع رابداند؟چراکه درهرحال،اودرحاشیه تو،همه روزه  

 

می نشست. ودریاچه برای مدتی به فکرفرورفته وساکت ماندوسرانجام گفت: 

 

-من برای نارسیس گریه می کنم،اماهرگزمتوجه نشدم که او زیبابود. من برای نارسیس گریه  

 

میکنم،چراکه هروقت برحاشیه ی من خم می شد،من می توانستم درعمق چشمهایش،زیبایی  

 

خودم راکه درآن هاانعکاس پیدا می کرد،ببینم! 

 

                          

                                                                                               الهام

نظرات 1 + ارسال نظر
فرنوش 1388/01/11 ساعت 08:16 ب.ظ http://www.ehsasat.com

سلام .فرنوش هستم از وبسایت احساسات دات کام ! اگه عزیزی رو دارین که می خواین صداتونو به گوشش برسونید بیاید سایت ما . در ضمن می تونید به گمشده هاتون از سایت ما پیام بدین . برای وبلاگتون هم ابزار های جدید و بی همتا آماده کردیم . قربان شما - فرنوش

سلام فرنوش عزیزم.ممنونم که ازوبمون دیدن کردی.حتمابهت سر میزنم.

قربانت الهام

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد