روزی سه قورباغه در یک چاه افتادند،هر سه درتلاش بیرون امدن ازچاه بودند،که دوستانشان در بیرون از چاه به آن هامی گفتند:تلاش بی فایده است وشماازگرسنگی در آن جامی میرید،و آنقدراین حرف راتکرارکردندکه دو قورباغه اولی دست ازتلاش کشیدند ودر انجامردند،اما قورباغه سومی هم چنان تلاش کرد تابلاخره از چاه بیرون آمد.
قورباغه سومیه ناشنوابوده وتمام این مدت فکر می کرده که دیگران او راتشویق به بیرون آمدن از چاه می کردند.
مهسا
سلام عزیزم
نمی دونم مهسای کدوم کلاس هستی.ولی داستانت خیلی
زیبا بود.وقتی جمله ی آخررو خوندم یهو دلم لرزید.