عاشقانه!

         سلام به خواننده ی عزیز. 
 
         به وب ما خوش اومدی. لطفانظربده

ختی را دیروز به حراج گذاشتند ولی حیف که من زاده ی امروزم خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز میسوزم

تنهایی من عاشق دل شکسته...

 

            می خواهم جائی بروم که به اندازه تمام تنهائیهام برایم گیتار بزنی تا  

 

            فراموش کنم که روزی دردی داشتم و غم  

 

            بزرگی بر دوشم بود که اسمش تنهایی است...


         قسمت..!

قشنگی قسمت ماست که ما بهم نمیرسیم

       ما که به هم نمی رسیم , بسه دیگه بذار برم.. کی گفته بود به    

 

       جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟... حیف تو  

 

       نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟... من نه قلندر شبم,نه قهرمان  

 

       قصه ها... نه برده ی حلقه به گوش , نه  

 

       ناجی فرشته ها... تو این دو روز زندگی , شبیه من فراوونه... یه لحظه چشمات 

 

       و ببند گذشتن از من آسونه... من  

        

       عاشقم همین و بس , غصه نداره بی کسی...

 

       قشنگی قسمت ماست که ما بهم نمیرسیم


خدایا...

         

           خدایا

 

           یک سال دیگه هم گذشت....مثل باد...

 

          این عمر است که میگذرد و همه ی ما نسبت به ان بی توجه هستیم...          پر از گناهم.... وتو ستاری ........... گناهانم بپوشان
          تو بی نیازی من نیازمند کرم تو ....          خدایا کمکم کن تا بد را از خوب تشخیص بدهم
          توانایی بده در راه تو قدم بردارم
          امید بده تا بنده تو حقیر تو احساس ناامیدی نکند
          تو عادل .. تو رحمان ... تو رحیم ...          و تو من ،این بنده حقیرت را به خویش بخوان
          تا همیشه سپا سگذار نعمتهای تو باشم
          دستهای نیازآلودم همیشه به سوی تو دراز است...

         

            دراین سال جدید .سالی به بزرگی" اهورا مزدا" و به پایندگی "کوروش" و  

 

            به پاکی "زرتشت"از تو خواهانم..

         

           خدایا صدایم را بشنو ...


         اخرین اپ 87

کاش گفته بودی ...

حدس میزنم شبی مرا جواب می کنی و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی...

سر قرار عاشقی همیشه دیر کردی ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی...

من از کنار پنجره تو را نگاه می کنم و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی...

به خاطره تو من همیشه با همه غریبه ام تو کمتر از هرغریبه ای مرا حساب می کنی ...

و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت که بده من دوباره دوست انتخاب میکنی...

 


            دل شیشه ای...

 

دل شیشه ای...

      شیشه ای می شکند یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟  

      مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد...باد سرد  

      وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.شیشه ی پنجره را زود  

      شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست،  

      عابری خنده کنان می آمد تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی  

      بر دل تنگم می شد اما امشب دیدم هیچ کس هیچ نگفت غصه ام  

      را نشنید.از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره 

      هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت  

      و نپرسید چرا ؟


دفتر خاطراتم...

دفتر خاطراتم چقدر می خوای بازو بسته بشی اسیرنوشته های این تن خسته بشی؟

دفترخاطراتم اومدم باهم بشینیموخاطراتوورق  

بزنیم یایه جورایی به درد دلم نمک بزنیم

دفترخاطراتم میبینی زندگی چه سخته واسه من 

 خاطره واسه تو یه عالم نوشته های تلخه

دفترخاطراتم وقتی میبینم یه کنجی افتادی خیلی  

ناراحت میشم به خودم نفرین میکنم که چرا آدم نمیشم؟

دفترخاطراتم متاسفم که برات نوشته های شاد نداشتم  

ولی میدونم ازصداقت چیزی برات کم نذاشتم

دفترخاطراتم متاسفم نمیتونم حرفای شاد بزنم تقصیر 

خودم نیست تقصیراین بغضه که نمی زاره حتی  یه ذره داد بزنم

دفترخاطراتم الان برات یه خبر شاد دارم... چیه تعجب کردی!! 

 نه تعجب نکن قراره تا چند روزه دیگه زیر خاک برم

...

 


                      شده گاهی...

شده گاهی...

خدایا؟!!

چرا این روزها اینقدر عجیب شده ام؟

شده گاهی لا به لای موها یت را پر کنی از گل مریم تا خدا یادت باشه؟

شده گاهی وسط تابستان هوس برف بازی کرده باشی؟

شده گاهی بخواهی مثل کلاس اولی ها کوله پشتی بندازی و مقنعه سفید  

سرت کنی؟

شده گاهی سه ساعت با فرمول های فیزیک حرف بزنی؟

شده گاهی از سکوت یه بچه هزار بار بغض کنی؟

شده گاهی دو ساعت به ماه نگاه کنی؟

شده گاهی برای یه بچه ی خوابیده رو پات درد و دل کنی؟

شده گاهی واسه ی شیطنت هات از خدا خجالت بکشی؟

شده گاهی بخوای دستای بابا تو بگیری تو دستات و ازش یه خا طر همه چیز  

تشکر کنی؟

شده گاهی حوصله خواننده ی وبلاگتو سر ببری با "شده گاهی"؟


                      یک فرشته کوچک زیبا...

یک فرشته کوچک زیبا...


در مطب دکتر به شدت به صدا در اومد.دکتر گفت در را شکستی!بیا تو.

در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود 

 به طرف دکتر دوید.اقای دکتر.!مادرم!و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد...

التماس میکنم با من بیایید..مادرم خیلی مریض است.دکتر گفت: 

باید مادرت را اینجا بیاوری.من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم.دختر گفت:

ولی دکتر .من نمی توانم.اگر شما نیایید او میمیرد.

و اشک از چشمانش سرازیر شد. 

دل دکتر به رحم امد و تصمیم گرفت همراه او برود.

دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد.جایی که مادر بیمارش  

دررختخواب افتاده بود.دکترشروع کرد به معاینه و توانست با امپول و قرص تب 

 او راپایین بیاورد

ونجاتش دهد.او تمام شب را بر بالین زن ماند تا صبح که علایم 

 بهبودی در او دیده شد.زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر 

 کاری که کرده بودتشکر کرد.

دکتر به او گفت :باید از دخترت تشکر کنی.اگر او نبود حتما" میمردی! 

 مادر با تعجب گفت:ولی دکتر.دختر من سه سال است که از دنیا رفته...

و به عکس با لای تختش اشاره کرد...پاهای دکتر ازدیدن عکس 

 روی دیوار سست شد.این همان دختر بود! یک فرشته کوچک زیبا...

  

                     قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست ...

قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست ...قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست

       مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
       روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
       یک جایی شبیه دل خودش ،
       کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، 
       کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
       دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
       خیابان ساکت بود ، 
       فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
       در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
       صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
       هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
       مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
       مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
       خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ، 
       اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
       مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
       معشوقه هم داشت ،فی ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
       به روزی فکر کرد که از فی خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
       گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فی، دست پر میام ...فی باز هم         

  خندیده بود ، 
       آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ، 
       برایش خبر آوردند فی خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
       تصویر فی آمد توی ذهنش ، فی دیگر نمی خندید ،
       آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
       رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
       مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
       حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع 

 یک کاسبی ،
        پیغام داد به فی بگویند دارد برمیگردد یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش  

نمی رسید ،
        پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
        صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
           -
داداش سیگار داری؟
        سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
        نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فی می خندد ، خودش می خندد ، توی یک 

 خانه  یک اتاقه و گرم
       چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
         -
پولام .. پولاااام ،

       صدای مبهم دلسوزی می آمد ، 
         -
بیچاره ،
         -
پولات چقد بود ؟
         -
حواست کجاست عمو ؟
      پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد   

 کشید ،
      جای بخیه های روی کمرش سوخت ، 
      برگشت شهر ، یک هفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
      بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
      دل برید ، 
      با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
         ...
       -
پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...چشمهاشو باز کرد ،
     صبح شده بود ،
     تنش خشک شده بود ،
     خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
     در بانک باز شد ،
     حال پا شدن نداشت ،
     آدم ها می آمدند و می رفتند ،
      -
داداش آتیش داری؟
     صدا آشنا بود ، برگشت ،
     خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
     چشم ها قلاب شد به هم ،
     فرصت فکر کردن نداشت ،
     با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
      -
آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...جوان شناختش ، 
      -
ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، 

 درست  جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....افتاد روی زمین ،
    جوان دزد فرار کرد ،
      -
آییی یی یییییی
     مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا، 
     دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
       -
بگیریتش .. پو . ل .. ام
     صدایش ضعیف بود ،
     صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
       -
چاقو خورده ...
       -
برین کنار .. دس بهش نزنین
...
       -
گداس؟

       -
چه خونی ازش میره ...دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش دستش داغ شد چاقوی    

 خونی افتاده بود روی زمین ،
     سرش گیج رفت ،
     چشمهایش را بست و ... بست .نه تصویر فی را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
     همه جا تاریک بود ... تاریک .
       .........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه
:
       -
یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .همین ،

     هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
    نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فی چه شد مثل خط خطی روی کاغذ سیاه   

می ماند زندگی ،
    بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
    انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
    شاید فی هم مرده باشد ،
    شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
    کسی چه میداند ؟!کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
    زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
    قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .


تو رو، بیشتر از همیشه میخوام ... 

     میدونم گاهی بلور قلبتو میشکنه حرفام

    صبر تو به سر رسیده از من و سرگشتگی هام

    با گذشت به من نگاه کن ، تو که میبینی چه تنهام

    رو نگردون از من ای خوب ، اگه بدترین دنیام

    وقتی که دور میشم از تو ای هوای مهربونی

    غم رو تو چشات میبینم اما ای کاش که بدونی

    من ِ گمشده ، من ِ بد ، با همه سرگشتگی هام

    تو رو از همیشه بیشتر ، بیشتر از همیشه میخوام ... 

 

 

                                                                               الهام

        
نظرات 2 + ارسال نظر
زهرا 1388/01/24 ساعت 05:29 ب.ظ

سلام الهام جون
باز که ترکوندی! ایشاا... جبران می کنم.
قربونت
خداحافظ

ندارم 1388/01/26 ساعت 02:01 ق.ظ

ایول آبجی. دمت گرم که همیشه مطالبت داغه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد