داستان کوتاه!

کاسه ی چوبی... 

  پیرمردی تصمیم گرفت که با پسر، عروس و نوه ی چهار ساله اش زندگی کند. 

دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام 

 پیرمرد غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را ناخودآگاه بر زمین انداخت و شکست. 

پسر و عروس از این کثافت کاری پیرمرد ناراحت شدند؛ آنها گفتند:« باید برای پدربزرگ کاری بکنیم وگر نه تمام خانه را به هم می ریزد!» 

آنها یک میز کوچک کنار اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی در آن جا غذا بخورد. بعد از اینکه دوباره بشقاب از دست پیرمرد رها شد و شکست، دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد و هر وقت خانواده او را سرزنش می کردند، او فقط اشک می ریخت... 

یک روز عصر قبل از شام ، پدر متوجه پسر چهار ساله اش شد که داشت با چند تکه چوب بازی می 

 کرد. پدر رو به او کرد و گفت:« پسرم چه چیزی درست می کنی؟» پسر با شیرین زبانی گفت:« دارم 

 واسه ی تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید،در آن ها غذا بخورید!» و تبسمی 

 کرد و به کارش ادامه داد... 

از آن روز به بعد همه ی خانواده با هم و سر یک میز غذا می خوردند...

                                                                    

                                                                                       ..« زهرا زارع نژاد »..      

نظرات 1 + ارسال نظر
الهام-همکلاسی 1388/01/27 ساعت 02:46 ب.ظ

واقعا داستان زیبایی بودعزیزم.خیلی چیزهارو یادآوری کرد.

بازهم منتظر مطالب زیبای تو هستم.

قربونت برم به مطالب تو که نمی رسه!
ممنون

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد