چند روز پیش، سوار اتوبوس شرکت واحد که شدم، دیدم روی شیشهی پشت صندلی راننده
نوشته: «لطفاً کتابها را از اتوبوس خارج نفرمایید». هرچه به اطرافم نگاه کردم، کتابی ندیدم.
کمی بیشتر که دقت کردم، دیدم تعدادی جعبهی پلاستیکی به دیوارهی اتوبوس چسبیده که
ظاهراً قرار بوده درونشان کتاب باشد.
این روال، چند روز ادامه داشت و من هیچگاه موفق به مشاهدهی کتاب در آن جعبهها نمیشدم.
تا اینکه یک روز، وقتی بر روی صندلی اتوبوس نشستم، متوجه شدم کتابی در جعبه است.
عنوان کتاب، «آداب شهروندی» بود و ناشرش هم شهرداری تهران. شروع به خواندن کردم. هنوز
چند دقیقه نگذشته بود، که احساس کردم گلویم میسوزد. به سرفه افتادم. بوی سیگار میآمد.
با خودم گفتم: «لابد باز هم راننده دارد سیگار میکشد.» حدسم درست بود. کتاب را برداشتم و
به سراغ راننده رفتم. بعد از سلام و علیک و گفتن «خدا قوّت»، از او پرسیدم: «شما این کتاب را
خواندهاید؟» نگاهی به کتاب انداخت و گفت: «نه. چهطور؟» گفتم: «توی این کتاب نوشته که
سیگار کشیدن در مکانهای سرپوشیدهی عمومی ممنوع است.» راننده گفت: «برای شما
نوشته؛ نه برای ما.»
یک نگاه به کتاب کردم و یک نگاه به داخل اتوبوس. بعد بلافاصله رفتم و سر جایم نشستم و
بقیهی کتاب را خواندم. وقتی تمام شد و کتاب را بستم، دیدم پشت جلدش عکس نویسنده را
زده است.
بابالنگ دراز
باورت میشود؟ … خیلی شبیه راننده بود!
الهام