امیدوارم خوب راهنماییتون کرده باشم...
متولد فروردین گلنخود شیرین، دوربین، نقره، cd بازی، بادکنک، تابلو پرتره، اسباب بازی، آلبوم عکس، گوشی موبایل، تجهیزات ورزشی، ماشین حساب، سِتِ آینه و شانه، ثبت نام کلاسهای چتربازی، سبدی از گلهای ابریشمی
متولد اردیبهشت زمرد سبز، گل زنبق دشتی، کیف پول، وسایل مذهبی، دوربین شکاری، آلبوم تمبر، کتاب جیبی، کتابهای رومیزی، سبد پیک نیک، روغن و وسایل حمام، انواع سی دی، نرم افزارهای کامپیوتر، وسایل تزئینی سرخپوستی
متولد خرداد مروارید، گل رز، بادبادک، کتاب آشپزی، لوازم مانیکور، یخدان، صفحه دارت، چمدان، شکلات، بلوز ابریشمی، کتاب آموزش رانندگی، بلیط مسابقات اسبدوانی، ثبت نام کلاس ورزشهای رزمی
متولد تیر یاقوت، گل زبان در قفا (دلفینیوم)، پیراهن ابریشمی، تخته موج سواری، ظروف کریستال، جعبه جواهر، صدف دریایی تزئینی، کتابهای خودآموز، حیوانات خشک شده، چتر مخصوص کنار دریا، عینک فتابی، کتابهای عشقی، تابلو نقاشی با منظره دریا
متولد مرداد زبرجد، گل سوسن، خودکار طلا، کارت بازی، کتاب جُک، لباس، ابزار باغبانی، نوارهای ویدیویی ورزشی، دستگاه قهوه ساز، ظروف چینی، بازوبند تنیس، دستگاه ضبط صوت، جعبه سوغاتی
متولد شهریور یاقوت کبود، گل مینا، کتاب، جدول، ساعت رومیزی برنجی، کامپیوتر، پَر گردگیری، گلدان، ساعت مچی طلا، کُت، پارچه رومیزی، بالشهای تزئینی (کوسن)، چرخ خیاطی
متولد مهر عقیق، گل همیشه بهار، قاب پنجره، بلیط باله، کتاب و رمانهای جدید، رومیزی ابریشمی، بلیط کنسرت، عطر، ستِ آبرنگ، عطرپاش، لباس ورزشی، تُستِر، قفس پرنده، سیگار، ماساژُر بدن، لوازم نقاشی
متولد آبان یاقوت زرد، گل داوودی، لوازم آرایش، چوگان گلف بازی، ماساژُر پا، روغنهای رایحه درمانی، بلیط سفرهای دریایی، کتابهای ستاره شناسی، ملحفه و روتختی ابریشمی، عطر
متولد آذر فیروزه، گل نرگس، راکت تنیس، اطلس یا کره زمین، آکواریوم، کتابهای هنری، کتاب شعر، کتاب راهنمای سفر، لوازم چادر زدن، گیره سر، بلیط سینما، مجلههای دایره المعارفی، بلیط پارک حیوانات وحشی
متولد دی لعل، گل میخک صدپر، پرده دیوارکوب، لوازم آشپزخانه، مجسمه، سی دی موسیقی، ظروف سفالی و سرامیکی، قاب عکس، کفش راحتی، لحاف، خوراک پرنده، جارختی، تلویزیون، بلیط نمایشگاه
متولد بهمن یاقوت ارغوانی، گل بنفشه، الات موسیقی، ستِ شطرنج، جدول کلمات متقاطع، بخور خوشبو، بلیط کنسرت موسیقی سنتی، وسایل اسکی، ثبت نام کلاسهای رقص، ستِ بازی کروکت، بلیط گالریهای هنری
متولد اسفند زمرد کبود، گل نسترن، ستِ قهوه خوری، کتابهای تاریخی، لوازم حمام، دستمال توری، روتختی ابریشمی، ست چای خوری نقره، بلیط تئاتر، شمع، گل خشک، کتابهای اسطورهای
الهام
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کردو به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ » رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی» مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید. صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی» این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟» راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.» مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد» راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.» رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟» راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد . پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت. و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود. . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . .....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید . لطفااز دست من ناراحت نشید؛ ولی جالب بود نه؟ |
سلام.تواین قسمت فقط در مورد اولین گناه کبیره یعنی غرور توضیح نوشتم
در صورتی که در مورد هرکدوم از اونهاتوضیح داشت اما اگه می نوشتم خیلی
طولانی می شد اماامیدوارم خوشتون بیاد.
هفت گناه کبیره از نظر پائولو کوئلیو
گناه اول: غرور | |
گناهان کبیره در واقع هفت تا نبودند، هشت تا بودند. گناهان کبیره را در آغاز مسیحیت، راهبی یونانی به نام اواگریو دُ پونتو تدوین کرد تا تمایلات منفی اصلی انسان را تعریف کند (عجیب است که در فهرست اواگریو، شدیدترین گناه، شکمپرستی است...). ارتکاب هرکدام از این گناهان، میتوانست کار ما را به دوزخ بکشاند. در قرن شانزدهم، پاپ گرگوری اولین تغییرات را در این فهرست ایجاد کرد؛ «حسد» را به فهرست اضافه کرد، اما «غرور» و «بطالت» را با هم ادغام کرد. در قرن هفدهم، این فهرست را دوباره نوشتند و در فهرست جدید، «اندوه» دیگر گناه محسوب نمیشد و جایش را به «تنبلی» داد. فهرست امروزی را مبنای هفت بخش آینده قرار میدهیم. بنا به تعاریف مختلف، دربارهی هرکدام از این گناهان مینویسم.
غرور تعریف در فرهنگ لغت: نام مؤنث. غرور از واژهی لاتین Superbia به معنای تکبر، خودبینی، نخوت، گستاخی میآید. تعریف کلیسای کاتولیک: احترام به نفسی که از حد خارج شود و بالاتر از عشق به خدا قرار گیرد. بر خلاف فرمان نخست از ده فرمان است (به جز من خدایی نخواهی داشت)، و همین احساس بود که سبب طغیان ملایک و سقوط لوسیفر (ابلیس) شد. در حکایات ذن: استاد اعظم توفوکو متوجه شد که صومعه شلوغ است. نوآموزها این طرف و آن طرف میدویدند و کارمندها در صف ایستاده بودند تا از کسی استقبال کنند. بر ناو هواپیمابر: «مأموریت به انجام رسید». این شعاری بود که روز یکم ماه مه سال 2003 بر هواپیمای لینکلن نقش شده بود، همان موقع که رئیسجمهور بوش اعلام کرد که جنگ و عملیات نظامی در عراق به پایان رسیده است. آن روز، تعداد تلفات سربازان امریکایی 217 نفر بود. امروز که این متن را مینویسم، تعداد این سربازها از 2700 نفر بیشتر است. از نظر ادین شتاینسالتز: «وقتی کسی سعی کند بفهمد شما چه کسی هستید و از امور ثانوی برای مقایسه استفاده کند، به پوستههایی خالی دست پیدا میکند که برای معنا داشتن، وابسته به هم هستند. درست نیست که خودتان را دوست فلانی، پسرِ بهمانی، مدیر فلان جا، یا شاغل به این یا آن کار تعریف کنید. از نظر اوگوستین قدیس: غرور عظمت نیست، بادسری است. آنچه باد میکند بزرگ به نظر میرسد، اما در واقع بیمار است. پندی از دائو دِ جینگ: بهتر است جام را لبریز نکنیم تا مجبور نشویم وزن سنگین آن را حمل کنیم.
هفت گناه کبیره
|
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت میکرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد میشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند استد و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر میکرد که از همه قدرتمند تر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام میگذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر میشدم.
در همان لحظه ، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم میکردند. احساس کرد که نور خورشید او را میآزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و آرزو کرد ابر باشد و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف تکان داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.
با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خورد میشود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
الهام