سلام دوستای گلم.امیدوارم همه ی ماازنصایح بزرگان عبرت بگیریم وبااستفاده ازاونهامسیردرست زندگی رو طی کنیم.
وهمچنین امیدوارم ازاین مطلب خوشتون بیاد وبرای راهنمایی بیشتر نظرات خودتون روبیان کنید.
نصیحت زرتشت به پسرش:
از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
بی گناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
هرگز ترشرو و بدخو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین
چالاک باش تا هوشیار باشی
سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد
مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند.
آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فکر کن
هیچکس را تمسخر مکن
نه به راست و نه به دروغ، قسم مخور
خود برای خود، زن انتخاب کن
به شرر و دشمنی کسی راضی مشو
تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما
کسی را فریب مده تا دردمند نشوی
الهام
زود قضاوت نکن
غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد. زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته است. زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم. هوا داشت کم کم تاریک می شد و بارش باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: "خدایا کمکم کن". در همین لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد ...! زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟ زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توام در ماشین را باز کنم. مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟ زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد. زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: "خدایا متشکرم" سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید. مرد سرش را برگرداند و گفت: "نه خانم، من مرد شریفی نیستم، من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام." خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم از نوع حرفه ای! زن به پاس جبران مساعدت آن مرد ناشناس آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتماً به دیدنش برود. فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.
عجب معلم سختگیری است این روزگار که اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد ...
الهام
مراقب باشید! گول نخورید!
امروزه نحوه انتخاب همسر مخصوصاً در شهرهای بزرگ به تدریج در حال تغییر است و با مرور زمان نقش خانوادهها در انتخاب همسر برای فرزندانشان کاهش میابد!! بعضی از پسرها میگویند ترجیح میدهند با چند دختر، دوست شوند تا با شناخت هر کدام از آنها یکی را برای ازدواج انتخاب کنند. بعضی از دخترها هم همین ادعا را دارند. بعضی از دخترها و پسرها هم وقتی چنین رفاقتهایی برقرار میکنند برای توجیه کارشان مدعی میشوند قصد ازدواج دارند و دنبال شخص مناسب و دلخواه شان برای وصلت هستند.
برای بررسی و ارزیابی منافع و مضرات روحی و روانی و اجتماعی دوستی دخترها و پسرها با هم، بهتر است یکبار فرایند این دوستیها را بررسی کنیم. البته ما در اینجا به جنبههای شرعی و حلال و حرام این موضع نمیپردازیم و فقط از ابعاد فردی و روحی چنین رفاقتهایی را تحلیل خواهیم کرد. البته فراموش نکنید که تعداد زیادی از دخترها و پسرها.هرگز چنین ارتباطات و دوستیهایی را تجربه نمیکنند.
برقراری اولین ارتباط با جنس مخالف، به نحوی که براساس عرف جامعه به این ارتباط ، داشتن «دوست دختر» یا «دوست پسر» گفته شود ، سن و سال مشخص ندارد. چون برقراری این ارتباط یک فرایند فیزیولوژیک مثل بلوغ نیست که بتوان گفت حدوداً در چه سنی اتفاق میافتد. آنچه در این مورد میتواند بسیار تأثیرگذار باشد نوع تربیت خانوادگی، میزان پایبندی به اصول اخلاقی و مذهبی، محدوده نظارت خانوادهها بر فرزندان، مقدار تحریک شدن غریزه جنسی، رفتار و اعمال دوستان و اطرافیان، تعداد برخوردهای روزانه با جنس مخالف آماده برای برقراری ارتباط و شرایط اجتماع و نوع نگاه جامعه به این موضوع است.
در اغلب موارد ، اولین ارتباط در هر سنی که شکل بگیرد به تدریج به یک ارتباط عاطفی و احساسی تبدیل میشود. البته در صورتیکه این ارتباط برای هر دو طرف اولین تجربه باشد ، این وضع تشدید خواهد شد و طرفین، درگیر یک احساس عاطفی شدید میشوند که اصطلاحاً به آن «عاشق شدن» میگویند.
در بیشتر مواقع با برقراری اولین ارتباط هر دو نسبت به هم احساس دلبستگی بسیار زیادی پیدا میکنند ، طوری که برای یک مدت کوتاه هم نمیتوانند دوری همدیگر را تحمل کنند. قلبشان برای هم میتپد و لحظهای از یاد هم غافل نمیشوند و بالاخره خیلی زود تصمیم به ازدواج با هم میگیرند و تلاش میکنند به وصال هم برسند. اگر یک بزرگتر به آنها بگوید که بسیاری از این عشق و عاشقیها را دیده که آخر و عاقبت خوشی نداشتهاند در جواب میگویند «عشق ما، با بقیه عشقها فرق میکند» و مدعی میشوند که هیچکس آنها را درک نمیکند.
غالباً در تجربه اولین عشق، مخصوصاً اگر دو طرف کم سن و سال باشند ، این ارتباط به کامجویی جنسی منتهی نمیشود به همین دلیل هر دو نفر مدعی هستند عشقشان پاک است و بر اساس هوا و هوس شکل نگرفته و اکثراً گمان میکنند خدا آنها را سر راه هم قرار داده. اما از آنجا که غالباً این دو نفر در شرایطی تصمیم به ازدواج گرفتهاند که هیچکدام از طرفین و یا لااقل یکی از آنها- عمدتاً پسر- یا آمادگی ازدواج ندارند و یا به شدت وابسته به خانوادهشان هستند و از آنجا که تقریباً در همه موارد خانوادهها با این تصمیم و انتخاب فرزندشان مخالفت میکنند، تقریباً تمام این دوستیها عاقبتی تلخ پیدا میکنند ، فقط در مواردی که دو طرف در سنین بالاتر چنین ارتباطی برقرار کنند طوری که نسبت به خانوادهشان استقلال پیدا کرده باشند و یا در شرایط کاملاً استثنایی، خانواده هر دو نفر با انتخاب فرزندشان موافقت کرده و امکانات ازدواجشان را فراهم کنند، ممکن است این قضیه منجر به ازدواج شود.
اما همانطور که گفتیم چنین اتفاقی کاملاً استثنایی است. بنابراین در اکثر موارد دختر و پسری که مدتی با هم دوست و عاشق همدیگر بودهاند باید تن به جدایی بدهند و این یعنی یک شکست عاطفی سنگین، که چنین اتفاقی یکی از تلخترین خاطرات افرادی است که آنرا تجربه کردهاند.
شکستی که عوارض آن تا مدتها در زندگی فرد تأثیرگذار است. تقریباً همه کسانیکه چنین ارتباطی داشتهاند، از لحظه شکل گیری آن و مخصوصاً از موقعی که بین دو طرف دلبستگی به وجود میآید، دچار اُفت تحصیلی شدهاند و موقعی که شکست میخورند این وضعیت اُفت تحصیلی تشدید میشود و گاهی فرد دچار افسردگیهای شدید خواهد شد. معمولاً خاطره اولین تجربه عشقی و تلخی سرانجام آن، اگر نگوئیم تا پایان عمر، تا سالهای زیاد همراه انسان میماند.
اما... در بعضی موارد و گاهی به توصیه دوستان و اطرافیان و گاهی با تصمیم خود شخص، کسانی که در رسیدن به فرد مورد علاقهشان ناکام ماندهاند، برای از بین بردن آن خاطره تلخ و جبران آن شکست، اقدام به برقراری یک ارتباط دیگر با شخص دیگر میکنند. یک «دوست دختر» یا «دوست پسر» دیگر!
الهام
باز سازی دنیا
پدر روزنامه می خواند اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد.حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش می داد جدا و قطعه قطعه کردو به پسرش داد.
بیا کاری برایت دارم.
یک نقشه دنیا به تو می دهم.ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی؟
ودوباره سراغ روزنامه اش رفت اما یک ربع بعد پسرک با نقشه ی کامل برگشت.پدر با تعجب پرسید:مادرت به تو جغرافیا یاد داده؟
پسر جواب داد:جغرافی دیگر چیست؟اتفاقا پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنیا را هم دوباره ساختم.
ملیکا اعتمادی
کاسه ی چوبی...
پیرمردی تصمیم گرفت که با پسر، عروس و نوه ی چهار ساله اش زندگی کند.
دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام
پیرمرد غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را ناخودآگاه بر زمین انداخت و شکست.
پسر و عروس از این کثافت کاری پیرمرد ناراحت شدند؛ آنها گفتند:« باید برای پدربزرگ کاری بکنیم وگر نه تمام خانه را به هم می ریزد!»
آنها یک میز کوچک کنار اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی در آن جا غذا بخورد. بعد از اینکه دوباره بشقاب از دست پیرمرد رها شد و شکست، دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد و هر وقت خانواده او را سرزنش می کردند، او فقط اشک می ریخت...
یک روز عصر قبل از شام ، پدر متوجه پسر چهار ساله اش شد که داشت با چند تکه چوب بازی می
کرد. پدر رو به او کرد و گفت:« پسرم چه چیزی درست می کنی؟» پسر با شیرین زبانی گفت:« دارم
واسه ی تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید،در آن ها غذا بخورید!» و تبسمی
کرد و به کارش ادامه داد...
از آن روز به بعد همه ی خانواده با هم و سر یک میز غذا می خوردند...
..« زهرا زارع نژاد »..